تبليغاتX
بیادتم اگر چه از تو دورم


هرچند که «آرزو داشتن بر جوانان عیب نیست»، امّا من نمی‏خواهم، زمین خشکی باشم که باران هر محبتی سیرابم کند و مهرِ هر نهال نورسیده‏ای در وجودم ریشه کند.

می‏خواهم محبت و عشق شما چنان در وجودم شکوفا شود که سخت‏ترین طوفان زندگی نیز آن را از ریشه در نیاورد.

آشنایم، اما غریب
غریبه‏ای بس قریب که از کشیدن بار محبت ناتوان است و لاف عشق را به رسوایی در آمیخته است.

آشنایم اما غریب و این غربت را تنها همین بهانه کافی است که: «خود کرده را تدبیر نیست»

و در این وانفسای غربت، از تمام زمان‏هایی که سینه‏ام کانون هر محبتی بوده و چشم‏هایم چشمه لذات زودگذر و فریبنده، می‏گریزم. آری، این سینه و چشم هر جایی نباید سوغاتی جز «غربت» داشته باشد.

زمانه‏ای شده است، که «دل» از «ناله» و «ناله» از «دل» حکایت می‏کند و هردو سرودِ عشق سر می‏دهند و هردو شیفته حالی و سودای «محالی» و چه شرم‏هایی که نمانده بر دلم و چه فتنه‏هایی که در میانمان فاصله نینداخته است. من نیز از پیمان شکستگانم که بارها عهد بسته‏ام را قربانی هوا و هوس کرده‏ام و اکنون خون‏بهایش را می‏پردازم.

با کدامین زبان از شرمساری‏هایم سخن بگویم؟!

به کدامین سرزمین پناه برم که از نگاه شما دور باشم؟!

چه سخت است، در این وانفسای دنیا، عاشق بودن و «عاشقانه زیستن».

چه زمانه‏ای است، که در معنای عشق غرق می‏شوی و چیزی جز لاف عشق حاصلت نمی‏شود.

چه سخت می‏شود باور کرد که عده‏ای ندیده، فریفته شده‏اند و جان و دل باخته‏اند و در شیدایی تمام، نغمه‏های عاشقی سر می‏دهند.

شاید که نه، به حتم ویقین «از ماست» و به‏راستی «که از ماست که برماست»

هرچند «طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق، لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند» (حافظ)

فاصله «ادعّا» تا «عمل» می‏تواند هم بلند باشد و هم کوتاه؛ ادعای این مطلب اینکه «خیال روی تو در هر طریق همره ماست»

در همه حال و در هر حال، در همه لحظه‏ها و در هر لحظه، در تنهایی و در جمع، از یاد معشوق، نمی‏توان دور بود، اما اگر بخواهی در جمع و آشکار در هر لحظه به یادش باشی، دیگر نمی‏توانی مانند مردمان عادی زندگی کنی. آن می‏شود که دل از همه می‏بری، از صحبت کردن با دیگران لذت نمی‏بری و شنیدن هر صدایی به جز صدای او گوشت را نیز می‏آزارد و فکر کردن به هرکسی غیر از او عذابت می‏دهد و بایستی در تمام لحظه‏هایت حضور را بفهمی و درک کنی و چه سخت است بدانی که عشقت ناظر بر رفتار و کردار و اعمال مخفی و آشکار توست و به راحتی نمی‏توانی دل و جان و چشم خودت را به حراج بی‏غیرتی و بی‏عفّتی بگذاری و دانستن با ندانستن و خطا کردن همان «هل یستوی الذین یعلمون و لایعلمون» است و باید این‏جور باشد که دانسته خطاکردن از ندانسته گناه کردن، جرمش بیشتر است.

شاید بسیار شنیده‏باشی که هزار دلداده و عاشق به هرکوی و برزن معشوق خود را می‏خوانند. پس باید آنان، تمام لحظه‏هایشان را وقف توسّل و التماس کرده باشند و تمام ذکر و فکرشان عشقشان باشد و هر قطره اشکشان پر از خون باشد؛ اما نمی‏دانم چرا دل‏های پرطپش مرده‏اند و بیشتر دل‏های عاشق نما، غبار گرفته‏اند.

واقعا می‏شود عاشق بود و از عاشقی نشانی نداشت؟!

می‏شود «مدعی» بود و در عمل برای اثبات این «ادعا» چیزی نداشت؟

غم فراق و دل داغدار و صورتی قرمز و برافروخته باور کردنش سخت است.

عاشق باشی و راحت بخوابی و بهترین غذاها را بخوری و... بازهم می‏شود باور کرد؟

واقعا باور کردنش سخت است دلت برای یک لحظه دلدادگی و دلبری دلداده باشد، ولی شاد باشی و از انتهایی‏ترین نقطه دلت لبخند بزنی؟!

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید،
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بالهایش شما را در بر میگیرد، تسلیمش شوید،
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید،
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بیبر میکند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد، به صلیبتان میکشد.
همان گونه که شما را میپروراند، شاخ و برگتان را هرس میکند.
همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند، به زمین فرو میرود و ریشههاتان را که به خاک چسبیدهاند میلرزاند.
عشق، شما را همچون بافههای گندم برای خود دسته میکند.
میکوبدتان تا برهنهتان کند.
سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان میکند تا سپید شوید.
ورزتان میدهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی شوید.

… عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا میکند… عشقی که زبان به سخن میگشاید،هنگامی که زبان زندگی فرو میماند … عشقی که همچون شعلهی کبود فانوس دریایی، راه را نشان میدهد و با نوری که به چشم دیده نمیشود هدایت میکند
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 5:6 قبل از ظهر
  به قلم: نیلوفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

چون زمان شادکامیها رسید

                                  می روید ای دردها از یاد من

دیگر از هجران چشمانی سیاه

                                  گوش شبها نشنود فریاد من

وه چه شبهائی که باید با مهی

                                  گفتگو با ماه و پروین داشتم

نیمه شبها در دل مهتابها

                                   چشم پر اشکی به بالین داشتم

داد،هجران جای خود رابروصال

                                   با وصالم سینه پرسوز نیست

چون زمان نامرادی ها گذشت

                                  در سرمن عشق ،شعر آموز نیست

سینه وچشم ودلم از یاد برد

                                   ناله ها اشک ها و آه ها

ور شب هجران نگویم تا سحر

                                 هفته ها وسالها  وماهها

دفتر بیتابیم را باد برد

                                 باد بود هجر را از یاد برد

چون وصال آمد غمش از دل گریخت

                                 آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

د یده ی بیداد و ناله را

                                بهر مر غان سحر بگذاشتیم

رشته دلها بهم پیوسته شد

                                 دفتر ایام هجران بسته شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:21 قبل از ظهر
  به قلم: نیلوفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

هر گل که بیشتر به چمن می دهد صفا

گلچین روزگار امانش نمی دهد

          



http://yahaq2.persiangig.com/newsimage/tarhim.gif


مادر بزرگ خوبم روحت شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:26 قبل از ظهر
  به قلم: نیلوفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

438747ssby05di26.gif438747ssby05di26.gif  

 



باور کن که دوستت دارم

باوركن

 

باور کن که دوستت دارم

اي تنها بهانه براي زنده بودنم ، نفس کشيدنم دوستت دارم ....

اي اميد و آرزوي من ، دنياي من دوستت دارم....

اي تو فصل بهارم ، هميشه يارم ، همدم اين دل پاره پاره ام دوستت دارم....

اي تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستي و تار و پودم دوستت دارم....

اي تو طلوع زندگي ام ، ناجي لب تشنگي ام دوستت دارم....

اي تو عشق زندگي ام ، هميشگي ام ، ماندني ام دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت اي که تو لايق اين دوست داشتني .....

عاشقت مي مانم و خواهم ماند اي که تو ليلي اين دل ديوانه اي....

به خاطرت جانم را ، زندگي ام را ، فدايت مي کنم ، نثارت ميکنم ......

دوستت دارم که چشمهايم را قرباني نگاهت ميکنم ....

اگر مي گويم که دوستت دارم از ته دلم مي گويم ، از تمام وجودم مي گويم!

باور کني ، باور نکني يک کلام! دوستت دارم.........

 

 

رفتی و گم شدی ستاره من                بی خیال من شدی بهانه من

بعد تو اسم تو ستاره شب                  ترانه غم شده ترانه من

تخسیر خودم بود بد کردم                    تو عشق بی خود بهت شک کردم

رد کردم من هر دم حرفه تو                   حالا می فهمم قدرتو

حس کردم پشیمونو نادمم                    شرمندم هنوزم عاشقم

راست می گفتی دنیا همینه                 کسی به پای کسی نمیشینه

اما من میشینم به پای تو                     همه عمرم فدای تو فدای تو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:47 قبل از ظهر
  به قلم: نیلوفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

 
 
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

 "
من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

 "
من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "
 
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

 
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . .. . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
 
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 4:15 قبل از ظهر
  به قلم: نیلوفر  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T